تبلیغات
♣♣♣ کاربران ارجمند،مقدمتان راگرامی می داریم. این وبلاگ شمارا با سبک زندگی امام حسین علیه السلام آشنامی سازد ♣♣♣ سبک زندگی امام حسین علیه السلام - داستان های کوتاه اززندگی امام حسین علیه السلام

داستان های کوتاه از امام حسین علیه السلام


داستان اول:

فاطمه خواب است. حسین گریه می‌کند.

یک دفعه گهواره شروع می‌کند به تکان خوردن. 

صدای لالایی شنیده می‌شود. حسین آرام می‌گیرد.

ماجرا را که برای محمد رسول الله تعریف می‌کنند، می‌گوید: «جبرئیل بوده، جبرئیل امین»

داستان دوم:

حسین را فاطمه شیر نداد. نه فاطمه، نه هیچ زن دیگری.

وقتی که به دنیا آمد، فاطمه شیر نداشت که به او بدهد.

هیچ زنی هم پیدا نشد که دایه‌اش بشود.

محمد رسول الله انگشتش را در دهان حسین می‌گذاشت.

او می‌مکید و این مکیدن برای دو سه روزش کافی بود.

گوش و خون حسین می رویید از گوشت و خون محمد...

لحمهم لحمی و دمهم دمی


داستان سوم:

حسین زبان باز نمی‌کرد. کمی دیر شده بود.

محمد می‌خواست نماز بخواند؛ تکبیر گفت.

حسین هم خواست بگوید اما نتوانست.

محمد دوباره تکبیر گفت. حسین باز هم نتوانست درست بگوید.

محمد هفت بار تکبیرش را تکرار کرد تا حسین توانست بگوید الله اکبر.

از آن روز هفت تکبیر برای شروع نماز مستحب شد...

داستان چهارم:

پیامبر-ص بچه ای را در راه دید

نشست و او را گرفت و به او اظهار لطف و مهربانی کرد

وقتی علت را جویا شدند فرمود :

من او را دوست دارم چون او فرزندم حسین را دوست دارد

زیرا دیدم وقتی حسین می‌گذشت 

خاک زیر پایش را برمی داشت و بر صورت می‌کشید

و جبرئیل به من خبر داد که او از یاران حسین در واقعه کربلا خواهد بود


داستان پنجم:

از به دنیا آمدن حسین ع هفت روز گذشته بود كه اسماء دوباره بردش پیش محمد ص.

پدربزرگ برای نوزاد گوسفند قربانی كرد و هم وزن موهای سرش نقره صدقه داد.

اسماء باز هم گریه محمد ص را دید این بار طاقت نیاورد. نتوانست نپرسد.

پرسید: این گریه برای چیست؟ هم امروز و هم روز تولد؟

گفت : گریه می‌کنم برای نوه‌ام.

روزی می‌آید كه یك عده ستمكار از بنی‌امیه او را می‌کشند


داستان ششم :

اسماء نوزاد را پیچیده بود توی یک پارچه سفید.

محمد(ص) نوزاد را از او گرفت.

در گوش راستش اذان گفت و در گوش چپش اقامه.

اسمش را گذاشت شبیر... شبیر به عربی می‌شود حسین.

نوزاد، پسر کوچک علی بود و علی برای محمد، مثل هارون بود برای موسی.

شبیر پسر کوچک هارون بود ...

داستان هفتم:

پیرمرد داشت وضو می گرفت. صدای دو پسر بچه را شنید. بحث می کردند که وضوی کدامشان درست است.پیرمرد توجهی نکرد. آمدند پیش او. گفتند : "ما وضو می گیریم؛ شما ببینید وضوی کداممان درست است." وضو گرفتند. صحیح و کامل. پیرمرد خنده اش گرفت. گفت : " وضوی هر دوتان حرف ندارد. این منم که با این و سن و سال اشتباهی وضو می گیرم."نقشه حسن و حسین گرفته بود.

داستان هشتم:

شهر بانو. تا دیروز دختر پادشاه عجم بود و امروز اسیر دست مردان عرب. می خواستند بفروشندش اما، علی نگذاشت. گفت : " هر چه باشد دختر پادشاه بوده، در شأنش نیست که فروخته شود. بگذارید خودش یک نفر را انتخاب کند برای ازدواج."

دختر دلش گرم شد به حرف های علی. نگاه کرد به کسانی که ایستاده بودند، اشاره کرد به حسین. همان بود که توی خواب دیده بود.



داستان نهم:


زن سوار قاطر بود. می گفت : " نمی گذارم حسن را این جا دفن کنی."
محمد بن حنفیه گفت : " برای دشمنی با بنی هاشم یک روز سوار شتر می شوی، یک روز سوار قاطر."
زن گفت : " تو دیگر حرف نزن. این ها اگر حرف می زنند، پسرهای فاطمه هستند تو را چه به سخن رانی؟"
حسین عصبانی شد. گفت : " این حرف ها یعنی چه؟ می خواهی برادرم را از ما جدا کنی؟ او به جای یک فاطمه از سه فاطمه نسب دارد."

داستان دهم :

دوران معاویه دوران آزادی بود.همه  ی فرقه ها آزاد بودند. بحث بود و مناظره. اما نوبت به خانواده ی محمد و دوستانشان که می رسید آزادی تمام می شد.یا می گذاشتندشان لای جرز دیوار یا ترورشان می کردند.

کسی حق نداشت اسم علی را بیاورد، مگر برای طعن و لعن و فحاشی. دستور معاویه بود. حسین باید اسم پدر را زنده نگه می داشت. اسم پسرهایش گذاشت علی. علی اکبر، علی اصغر، علی اوسط.

داستان یازدهم:
رفته بود حج. آن جا معاویه  را دید.پوزخندی زد و گفت : " دیدی حجر و رفقایش را کشتیم و خودمان بر جنازه شان نماز خواندیم؟" حسین لبخند زد:" ولی ما اگر شما و آدم های تان را بکشیم نه بر شما نماز می خوانیم و نه دفنتان می کنیم.

 گفت : " یک وظیفه را انجام دهید ، بقیه کارها درست می شود ؛ امر به معروف و نهی از منکر ."

 داستان دوازدهم:

یادشان آورد که قرآن علمای یهود را سرزنش کرده بود به خاطر صبرشان بر ظلم و فساد جامعه و بیش تر گفت از اوضاع زمانه ی خودشان . اما کیسه های پول بنی امیه ، گوش ها را کر کرده بود .

نشست سر قبر محمد . آمده بود خداحافظی کند . حرف هایش را زد خوابش برد . خواب جدش را دید . بغلش کرد و پیشانی اش را بوسید .

گفت :"حسین عزیزم ! به پا خیز که وقت وفا به پیمان است .معبودت می خواهد تو را در قربان گاه ببیند ."

نصیحت کننده ها خیل بودند .

 می گفتند :" نرو"

 می گفت : " خدا می خواهد مرا کشته ببیند "

 می گفتند : " لا اقل زن و بچه ات را نبر"

می گفت : " خدا می خواهد آنها  را هم هم اسیر ببیند. کار این امت درست نمی شود مگر با کشته شدن من و اسیر شدن خانواده ام . "

 برگرفته از کتاب آفتاب بر نی از مجموعه کتب ۱۴ خورشید و یک آفتاب



تاریخ : جمعه 22 اسفند 1393 | 07:59 ق.ظ | نویسنده : حسن رضا ترابی | نظرات

 سبک زندگی امام حسین

 سبک زندگی امام حسین

 سبک زندگی امام حسین

 سبک زندگی امام حسین

 سبک زندگی امام حسین

 سبک زندگی امام حسین

 سبک زندگی امام حسین

 سبک زندگی امام حسین

مقام معظم رهبری